من از زمان میترسم. به زمان که فکر میکنم دیوانه میشوم. بعد همانطور دیوانه وار غصه میخورم تا عاقبت زمان از یادم برود. گذر سریع این سالها من را متحیر و مبهوت کرده. انگار توی بیست سالگی متوقف شده ام و ایستاده ام به تماشای بزرگ شدن خودم و آدمها.
لحظه ی تحویل سالها با چنان سرعتی یکی پس از دیگری سر میرسند که جز مات و مبهوت به تماشا نشستن کار دیگری نمیتوان کرد. اما من همچنان میترسم. خیلی هم میترسم. اول هر سال خودم را در زمان و مکان غرق میکنم و سرگرم زندگی میشوم. اما هنوز سفره ی هفت سین جمع نشده که باید بساط یلدا برپا کرد. حقیقتش سر و ته سالها بدجور بهم گره خورده.
امروز جایی در یک آگهی استخدام دیدم که نوشته بود خانمهای بیست تا بیست و هشت ساله... و من، خودِ بیست ساله ام را دیدم که چقدر بیست و هشت سالگی برایش دور و گنگ و مبهم بود و منِ بیست و هشت ساله ترسان و دلتنگ ایستاده بود به تماشای بیست سالگی. ترسان، خیلی ترسان. کاش میفهمیدم زمان چرا اینگونه روی دور تند است.
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری