روز خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم شروع شد. حوالی چهار صبح و با صدای هق هق بلند زنی که صدایش از پنجره ی ساختمان روبرویی می آمد. اول که بند دلم پاره شد از شنیدن صدا، بعدتر، خواب که دیگر رفته بود، ترس هم رفته بود، ذهن خیال پردازم شروع کرده بود به داستان ساختن برای زن بینوا.
نماز خواندم و برای او هم دعا کردم، بعد هم کارهای ماشین وار هر روز صبح را انجام دادم، صبحانه، مسواک، آماده کردن لقمه، اتوی لباس و آخرش هم آماده شدن و لباس پوشیدن.بر خلاف هر روز کتاب زبانم را انداختم توی کیفم و رفتم سر ایستگاه.
توی اتوبوس کنار پنجره زبان خواندم و پر از حس خوب شدم. هنوز هم زبان را خیلی دوست دارم.
بعدتر، روز کاری شروع شد و ما بودیم و خانه های دوست داشتنی اما رو به ویرانی و معماری و زندگی و دیگر هیچ!
ظهر، توی ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که چشمم افتاد به گلدسته های مسجد سر خیابان. یک آن یادم به دوست برادرم افتاد که مدتهاست با مریضی خیلی سختی دست به گریبان است، خوشبختانه عینک آفتابی حفاظی شد که اشکها سرازیر شوند... من که روسیاه تر از چیزیم که انتظار حاجت روا شدن داشته باشم، اما به آبروی بنده های خوبش، شفای پسرک را خواستم.
به خانه که رسیدم غذای محبوبم روی گاز بود. باز همان آیین هر روزه، عوض کردن لباسها، کشیدن نهار و خوردن حین گشت و گذار میان دنیای پر عکس اینستاگرام و بعدتر هم خواب.
عصرم هم با زبان و بستنی و حمام و کمی هم خیاطی سر شد.
و حالا شب است...یک شب دل انگیز دیگر که نقطه ی پایانی میشود بر یک روز از پاییز.
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری