خرید بک لینک

اینروزها توی تاکسی و اتوبوس و جاهای دیگر زیاد توجهم به بچه ها جلب میشود. بچه های کوچک و نوزادها بیشتر. دوست دارم جای آنها باشم. دوست دارم دنیای اینروزها را از دریچه دید آنها ببینم. خیلی دلم میخواهد بدانم این همه سیاهی در دنیای آنها چه رنگی است. آیا آنها هم حواسشان به تصویرهای تلخ اخبار هست. آیا حواسشان به این همه دعوا و ناهنجاری هر روزه توی کوچه و خیابان هست. آیا میدانند غم چیست. آیا متوجه اضطرابی که پنهان و آرام زندگیها را در بر گرفته هستند. اصلا آیا در این وانفسا فرصت بچگی کردن هم پیدا میکنند.

همه ی اینها هر روز با دیدن بچه ها برایم سوال بود. اما امروز توی اتوبوس دیدم که آن پسرک تپل موفرفری حدودا یکساله، چطور در آن شلوغی و سروصدا سخت مشغول بازی ای است که کشف کرده و هی دستهای کوچکش را تند تند میگذارد روی گوشهایش و برمیدارد واز ذوق کشف فرق سکوت و صدا از ته دل میخندد،... اینها را که دیدم فهمیدم دنیا هر چقدرم سیاه، راست میگویند که وقتی کودکی به دنیا می آید یعنی هنوز امیدی هست.

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 3:39

صفحه بندی