خرید بک لینک

چیز غریبیه این زمان. گاهی ناغافل پرتت میکنه تو یه جاهایی از گوشه کنارای مخیله ت که خودتم یادت نبوده. یه جاهایی که باس ماشین زمان باشه برت گردونه سر جای اول. نشستی داری دم غروبی رو پله ی تو حیاط، خوش خوشک آلبالوهای نمک زده ی تو سینی رو میندازی بالا و منتظر خانم والده ای تا از مسجد برگرده و درخونه رو باز کنه و تو رو که از رو دیوار پریدی تو حیاط، ببره تو خونه، یه لیوان بزرگ بیدمشک بده دستت و بگه : دردت به جونم چرا نگفتی داری میای لااقل شام میپختم واست... القصه نشستی همینطوری منتظر، که یهو در میزنن. دخترِ تازه از دانشگاه برگشته ی همسایه ی بغلی ِ که داره خانوم جونت رو صدا میزنه. دو دفعه که در زد و گفت مهین خانوم منم کتایون، و جوابی نیومد، مطمئن میشه کسی نیست درو براش باز کنه و لخ لخ کنان راشو میکشه میره. بعد تو می مونی و همین آهنگ صداش و جمله ی منم کتایون که تو سرت انگار اکو میشه، هی تکرار میشه و تکرار میشه و تکرار میشه تا عاقبت یادت میاد کدوم کتایون...

هسته های آلبالو رو میریزی رو زمین و با کف دست میکوبی تو پیشونیت و میگی : اَک هعی... کتایووون، کتایونِ قصه ها. بعد تکیه میدی به دیوار ِ پشت سرت، پاتو دراز میکنی و پنداری سوار ماشین زمان شدی...میری به اون وقتایی که تو شیفت صبح بودی و کتایون شیفت ظهر و تمام اون ذوق و شوق برگشتن از مدرسه. تمام وقتایی که میرسیدی سر کوچه و کتایون هنوز از خونه نیومده بود بیرون. بعد اون قدر میموندی سرکوچه و خودتو سرگرم می کردی تا اون در ِ آبی ِ خونه ی ته کوچه ی بن بست باز میشد و کتایون با روپوش طوسی و کفش سفید میومد بیرون و از جلوت رد میشد و می رفت مدرسه. بعدش با پاهایی که انگار دارن رو ابرا قدم بر میدارن می رفتی خونه و شاد و خوشحال نهارتو میخوردی...

آره خلاصه، تو عالم خودتی که خانوم جون درو باز کرده اومده تو. وقتی میاد پیشونیتو میبوسه تازه یادت میاد که بیست و دو سال گذشته از وقتی که تو شیفت صبخ بودی و کتایون شیفت ظهر، و حالا اومدی به مادرت سر بزنی و ببریش بیمارستان که نوه شو ببینه. از جات بلند میشی، لعنت میفرستی به روزگار و دنبال خانوم جون میری تو خونه.

برچسب: کتایون, نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 15:29

صفحه بندی