در حالتی بین خواب و بیداری عصرگاهی هستم و زمان و مکان را گم کرده ام. صدای موبایلم که بالای سرم است مجبورم میکند چشمم را باز کنم. مینشینم، چند ثانیه ای به ساعت خیره میشوم و مغزم به همین لحظه بر میگردد. گوشی ام را برمیدارم و پیام رسیده را باز میکنم. شماره اش آشنا نیست و قبل از خواندن پیغامش میروم عکسهایش را ببینم بلکه بشناسمش. یک دقیقه ای زل میزنم به عکس تا باورم شود خودش است. آشنایی از سالهای دور. خیلی دور. وقتی هنوز موبایل هم نبود. از طرز تکیه دادنش به دیوار و نیمرخش هم پیداست که خودش است. لازم نیست عکسهای دیگرش را ببینم. چهره اش با وضوح میلیاردها نقطه ی رنگی، در ذهنم نقش می بندد. پیامش را میخوانم. فقط یک جمله نوشته. " سلام. خوبی؟ زندگی خوبه؟ شد اون جوری که میخواستی؟"
تخصصش همین بود. همین که با یک جمله، یک حرف، یک سوال تو را ببرد تا اعماق وجودت و همانجا رهایت کند. میخواستم برایش بنویسم عکسهای پروفایلم دروغگوترینهای عالمند. میخواستم بنویسم در سرگردان ترین دوره ی زندگی ام هستم. میخواستم بنویسم به ریزترین چیزها چنگ میزنم تا شادی کاذبی به خودم و روزم هدیه دهم و دوام بیاورم. میخواستم بنویسم به تمام بلند پروازیهای آن دوران شک کرده ام. میخواستم همه ی اینها را بنویسم اما بجایش آن سه نقطه ی سمت را ست را باز کردم، روی بلاک کلیک کردم و تمام. روحم دیگر توانایی چالش جدیدی ندارد. خسته ام. میخواهم بخوابم.
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری