خرید بک لینک

اگر آخرین بازمانده ی زمین بودم شاید می ترسیدم. گوشه ای کز می کردم و یک دل سیر اشک می ریختم. بعد، ساعتها با خدایم جر و بحث می کردم و سرانجام تسلیم می شدم و سرنوشت محتوم خود را می پذیرفتم. می نشستم به انتظار تا دنیا سر بیاید و من هم به سایرین بپیوندم

اگر آخرین بازمانده ی زمین بودم شاید برمی خاستم و تمام کره ی زمین را گل و چمن و درخت می کاشتم. همه ی حوض ها را پرآب می کردم و غبار از روی کاشی های فیروزه ای می زدودم. همه ی حیاط های آجری را آب پاشی میکردم و جهانم را در عطر خاک باران خورده و همه ی سبزها و آبی ها خلاصه می کردم

اگر آخرین بازمانده ی زمین بودم شاید که دنیایم با کتابهای نخوانده سر می شد. از کتابهای نخوانده ی کتابخانه ام شروع میکردم و تمام کتابهای دنیا را می خواندم. جای تمام آدمهای داستان ها زندگی می کردم و غرق می شدم در خیالات تلخ و شیرین. گاهی دخترکی بودم که زمستانش در کوههای برفی می گذرد گاهی هم پلیسی بودم که دل بسته ی مجرمش شده است

شاید هم آخرین بازمانده ی زمین بودن را با دل و جان زندگی می کردم و تمام راههای نرفته را می رفتم. تمام شهرها و کشورها را میدیدم و به همه ی ساختمانها سرک می کشیدم. موزه ها را دانه دانه می دیدم و با تمام مجسمه ها عکس یادگاری می گرفتم. میرفتم و میرفتم تا دنیا تمام می شد

اما آخرین بازمانده ی زمین بودن را نمی خواهم. همه ی فیروزه ای کاشیها زمانی زیباست که زیر گنبدهای بلند زندگی جاری باشد. جوانی بایستد و عکس بگیرد و خاطره بسازد. سبز چمن ها را وقتی می خواهم که کودکی دراز بکشد روی چمن ها و چشم بدوزد به وسعت آسمان و دنیایش پر از رنگ باشد. همه ی کتابها زمانی خواندنی اند که بدانی کسی هست حرفهایت را درباره آن دخترک توی کتاب بشنود.   ساختمانها و موزه ها و مجسمه ها به تنهایی مشتی سنگ و گچ و سیمانند. دنیا بی مردمانش روح ندارد و من جهانِ بی روح را نمی خواهم

 

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:21

صفحه بندی