خرید بک لینک

دنیای این روزهای آدمهای اطرافم ترسناک است. خیلی ترسناک. ترسی که حجم زیادی از آن را مردها ساخته اند. مردهایی که از سَرَند شرافت و غیرت و صداقت عبور نمیکنند. میمانند پشت سرند و وارد زباله دان جامعه می شوند. بُر میخورند میان آدمهایی که دارند بی سر و صدا راهشان را می روند. بی سر و صدا و برای دل خودشان زندگی می کنند و از خط قرمزهای خودشان فراتر نمی روند. خط قرمزهایی که تمام اصول اخلاقی و عرفی و شرعی را شامل میشود. خط قرمزِ آدم هایی که راهی روشن و صادقانه را پیش گرفته اند. اما داستان از جایی شروع می شود که زباله های مانده ی پشت سرند، تمام آن شرافت و صداقت را به بازی میگیرند. بی محابا و گستاخانه وارد روال آرام و عادی زندگی آدمها میشوند و همان شرافت مانع راندن آنها میشود. می مانند و همین ماندنشان بوی گند زباله را همه جا پخش میکند. 

این روزها این داستان در زندگی های حقیقی و مجازیِ آدمها بر مدار تکرار است. مردهایی که حرمت نگه نمی دارند، که شرافت و غیرت و صداقت نمی دانند چیست. مردهایی که حرف های قشنگ می زنند و زندگی های پوشالی ای که بر بنای همین حرفها استوار است. روابط بی سرو ته ای که یک پایش همیشه یکی از همان زباله های پشت سرند است. زندگی هایی که ترسناک تر از همیشه است. ترسناک و غم انگیز. غمگینم برای تمام زنان سرزمینم که به بوی زباله عادت کرده اند و غمگین تر برای تمام کودکان معصومی که مردانی از همین جنس برایشان پدری می کنند. 

روی خوش این داستان اما مردانی هستند شبیه مردان زندگی من، پدر و برادرهایم که تمام عمر دلخوش به شانه هایشان بوده ام و از تمامی سرندها عبور کرده اند. غیرت و شرافت و صداقت میدانند و حرمت نگه می دارند. که حرفهای قشنگ ورد زبانشان نیست اما حریم امن خانه اشان را به هیچ لذتی نمی فروشند. بوی خوش صداقت خانه هایشان را پر کرده و دروغ و دو رویی هنوز برایشان قبح است. به احترام تمام این مردان با شرافت تمام قد می ایستم و برای همه ی زباله های جامعه تاسف خوردن تنها کاری است که می توان کرد.

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:21

صفحه بندی