خرید بک لینک

چرا تا کنون سوژه ی نوشته هایم نشده بود؟ این سردردهای طولانی و آزار دهنده. سردردهایی که هنوز خو نگرفته ام به بودنشان... که هر روزی و به هر بهانه ای که سراغم بیایند، بخاطر ماندن زیر آفتاب داغ تابستان یا بخاطر صبح تا شب بیرون از خانه بودن و دویدن و آب و غذا نخوردن، بخاطر شب بیداریها و کم خوابیها یا بخاطر اشکهایی شبیه ابر بهار، و یا به هر علت دیگری که بیایند، برای من همچنان مهمان ناخوانده اند. آنقدر که روزم را خراب کنند و اخم هایم را در هم ببرند... آنقدر که کلافه و بی حوصله م کنند و طاقت کار کردن نداشته باشم...

اما همین سردردها، روزی مثل امروز راه نجاتند. وقتی که هوا ابری و دلپذیر است، باران نم نم میبارد، مرغهای دریایی در ساحل غوغا به پا کرده اند، اما من بخاطر حجم زیاد کارهای آخر سال به مرخصی حتی فکر هم نمیکنم... ولی وقتی سردرد شدت میگیرد کار کردن غیر ممکن میشود. کار را تعطیل میکنم که بروم خانه. در راه از آن همه حال خوب که یکجا در هوا پرسه میزند نمیتوانم چشم بپوشم. خودم را میهمان نیمکتی در ساحل میکنم به صرف نوای دلنشین شجریان...یک میهمانیِ کوچک تک نفره به میزبانی ِ عالیجناب سردرد!

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 4:21

صفحه بندی