خرید بک لینک

خیلی قبل ترها، وقتی هنوز آدمها این همه عجیب و غریب و ترسناک نشده بودند، توی همین گوشه ی بنفشِ آرام و خلوت٬ درباره دروغ نوشته بودم. آن روز گمان می کردم دروغها به همان کوچکی و سادگی باقی می مانند. اما بعدها زمانه چرخید و روزگار نشانم داد که صداقت چقدر غریب است. 

وقتی مرد بنگاه دار جلوی چشمهای حیرت زده ی من٬ قیمت خانه را چنان در کسری از ثانیه جابجا میکند و در تایید حرفش قسم به مکه ی رفته اش میخورد٬ تمام مفاهیم ذهنیم از حج به هم می ریزد!

آنجا که دوست قدیمی ام را گریان و درمانده دیدم که دروغهای همسرش طاقتش را تمام کرده بود و با کودکی یکساله آمده بود خانه ی پدری٬ فهمیدم می توان دروغهایی به هولناکیِ نابودی یک خانواده گفت.

در حجم شلوغی های کاریِ آخر سال٬ چندین بار نقشه معماری را برای مهندس مکانیک ایمیل میکنم و هر بار میگوید نقشه ای نرسیده و من بهت زده دنبال ایراد کارم میگردم تا سرانجام مسئول امور مالی شرکت توضیح می دهد که آقای مهندس پول قراردادهای قبلی را نگرفته و منتظر پاس شدن چک اش است تا کار جدید را انجام دهد و من این میان در بهت و حیرت از سیاست پنهان و کثیفی هستم که زیر یک لایه دروغ تحویلم داده میشود و با حماقت باورش میکنم.

گاهی هم حرف آدم ها را باور میکنی چون دروغشان خیلی به راست شبیه است! چون میخواهی سیاه مطلق نباشی. میخواهی باور کنی هنوز هم می توانی به قدر ایمانت به انسانیت به آدم ها اطمینان کنی. میخواهی تلاش کنی حس خوب به همه هدیه دهی...اما تلاشت بیهوده است. چون پینوکیوها به شهر حمله کرده اند و دیگر حتی از آقای نجار و فرشته ی مهربان هم کاری ساخته نیست!

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 8:13

صفحه بندی