یادش بخیر. تمام روزهای نوجوانی ام با شور و تب و تاب فوتبال گذشت. تمام سالهای راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه. نوجوانی اما پرشور تر بود. هوادار تر بودم! حرفهای مادربزرگم را که مواقع باخت و ناراحتی همیشه میگفت: "پولشو اونا میگیرن، غصه شو تو میخوری؟" هنوز توی گوشم است. منتها آن وقتها حرفش را درک نمیکردم. بعدها فهمیدم منطق من و مادربزرگ در این مورد هرگز با هم جور در نمی آمد. هنوز هم در نمی آید. منتها دیگر مادربزرگی نیست که ببیند چطور از خوشحالی بالا و پایین میپرم برای فوتبالی که پولش را یکی دیگر میگیرد...
نوجوانی نمیدانم چه جادویی داشت که آنهمه فوتبال برایم پررنگ بود. تمام دیوار اتاقی که با خواهرم شریک بودیم پر از عکس فوتبالیستها بود. دیوار سمت خواهرم عکسهای رضاشاهرودی و دل پیرو و دیوار سمت من سرتاسر، عکسهای بهروز رهبری فرد و مهدی هاشمی نسب! هیچوقت یادم نمیرود وقتی هاشمی نسب با پیراهن استقلال به ما گل زد و از خوشحالی غش کرد چطور بغض گلویم را گرفت. تا آن موقع آن طور احساس تحقیر شدن نکرده بودم...
بعدها اما کم کم فوتبال در پیچ و خم زندگی ام گم شد. من با سرعت در حال جلو رفتن بودم و فوتبال دیگر از واجبات زندگی نبود. نقشش کم و بی رمق شده بود. جا مانده بود از زندگی ام. گاهی هم که من میماندم پشت سرعت گیر و فوتبال میرسید به من، آنچنان نیمه جان بود که زود فراموش میشد... و چه عجیب بود. عجیب بود که آن همه تب و تاب چطور فروکش کرد. چگونه تماشای تک تک بازیهای تیم رم سال 2000 و در نهایت قهرمانی رم و شعف بی اندازه ام از آن قهرمانی جایش را داده به این روزها که حتی نام بازیکنان رم را هم نمیدانم. یا چطور تماشای تمام برنامه های نود و تمام بازیهای پرسپولیس رسید به این روزها که اصلا یادم نمیماند کی دوشنبه می آید و می رود. بازی تیم محبوبم را چندتا اپلیکیشن و نوتیفیکیشن یادآوری ام میکنند اما باز هم روز بازی کار واجب تری هست که قید فوتبال دیدن را بزنم. و تمام اینها منم در گذر ایام. من که با تمام مشقت های آنروزها یکی از بازیهای تیم محبوبم را هم از دست نمیدادم. پیگیر و مشتاق بودم و لذت تماشای فوتبال را با هیچ چیز عوض نمیکردم... و چه سر سختانه هم فوتبال تماشا میکردم. حتی وقتی مادرم یادم می انداخت که امتحانم واجب تر است. حتی وقتی فردایش شیفت صبح بودم، وقتی پدرم نیمه شب تشر میزد که : بگیر بخواب دختر، فردا خواب میمونی" و وقتی فردایش دیر از خواب بیدار میشدم و از سرویس جا میماندم و از ترس اینکه پدرم نگذارد دیگر فوتبال ببینم، به او نمیگفتم مرا برساند و تا مدرسه پیاده میرفتم...
برای من فوتبال اولویت اول روزهای نوجوانی ام بود. پول توجیبیهای هفتگی ام را میدادم و هفته نامه ماهان میخریدم و از آخرین حاشیه های بازیکنان پرسپولیس با خبر میشدم. چیزی به نام اینترنت در دسترسمان نبود و تمام دلخوشی من همان هفته نامه بود و البته برنامه ی نوپای نود. دو صفحه ی وسط هفته نامه را که هر هفته عکس تمام رنگی یکی از بازیکنان را چاپ میکرد، جدا میکردم و میزدم به در کمد. گاهی هم یکی از بازیکنان مهمان هفته نامه بود و ماها میتوانستیم زنگ بزنیم و با او حرف بزنیم. و خدا میداند که آن ظهر تابستان که بهروز رهبری فرد مهمان هفته نامه ماهان بود من چند ساعت پای تلفن نشستم و عاقبت تلفن هفته نامه آزاد نشد...
تمام اینها را نوشتم که بگویم امروز ساعت چهار عصر وقتی زیر پتو در حال دو دو تا چهارتا کردن بودم که بروم همایشی که ماه پیش ثبت نام کردم یا اینکه بمانم خانه و فوتبالی را نگاه کنم که به احتمال زیاد بعد از سالها منجر به قهرمانی تیمم شود، درست همان لحظه ها بود که فوتبال جا ماند و من رفتم همایش و چیزی به نام اینترنت بود و کانال تلگرام همان برنامه ی نوپای نود که حالا رکن اصلی فوتبال این مملکت است و مرجع معتبر اخبار. و من که گوشم به حرفهای آقای سخنران است و چشمم به خبرهای کانال نود که مینویسد: نتیجه ی نهایی پرسپولیس۲-ماشین سازی ۰ و این یعنی قهرمانی تیم محبوب همه ی عمرم پس از سالها.
برچسب:
نویسنده: پرهام اکبری