خرید بک لینک

از آن روزهایی بود که گویی دامن خاطره تکانده شده بود و هوا پر از عطر گذشته های دور و نزدیک بود...از کوچه ای گذشتم و از خانه ای قدیمی بوی مطبوعی آمد. بویی شبیه پارچه های نوی توی گنجه. بویی که مرا پرت کرد به خانه ی مادربزرگی که سالهاست رفته. چند دقیقه ای مجنون وار، میان کوچه ایستادم، چشمهایم را بستم و بو کشیدم. بعد مادربزرگم را دیدم که در یک صبح بهاری، چمدان کرم رنگش را باز کرده، یکی یکی پارچه ها را نشانم میدهد. اول پارچه ها را عمیق بو میکشم، دقیق نگاه میکنم و سرانجام آن پارچه ی زرد با گلهای مشکی را انتخاب میکنم. همان روز مادربزرگ پیراهن زیبایی برایم میدوزد با چینهای ریز. روزی که عصرش مادرم نشاندم کنار باغچه ی مادربزرگ و من و گلهای مشکی لباسم و شمعدانیهای زرد باغچه باهم عکس گرفتیم. حالا من دخترکی نه ساله ام با پیراهنی چین دار در یک عصر بهاری وسط کوچه ای که نمیدانم در خیال است یا واقعیت... مرز دیوانگی و عاقلی را گم کرده ام...چشمهایم را باز میکنم... عقل لبخند میزند به رویم. برمیگردم خانه. آن عکس را پیدا میکنم و میروم توی حیاط. مینشینم کنار شمعدانیها و زل میزنم به عکس. چیزی به دلم چنگ میزند. چیزی شبیه دلتنگی. دوباره دیوانه میشوم...

برچسب: نویسنده: پرهام اکبری تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:59

صفحه بندی